|
بگو سرگرم چی بودی ؟ که اینقرد ساکت و سردی
خودت ارامشم بودی خودت دلواپسم کردی ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه تو روز روزگار من بی تو روزهای شادی نیست تو دنیای منی اما به دنیا اعتباری نیست تو روز و روزگار من بی تو روزهای شادی نیست تو دنیای منی اما به دنیا اعتباری نیست سلام ای بغض تو سینه سلام ای اه ایینه سلام روزهای دل کندن هنوزم دوستش دارم سلام به تمامی دوستان قدیمی و جدید سلام به کسانی که افتاب مهرشون تار احساسم را می لرزونه یلدای همگی مبارک عذر می خوام که نمیرسم به همه سر بزنم شرمندم که باز هم شما در کنارم هستید
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند، دلم تنگ است. بیا ای روشن، ای روشن تر از لبخند. شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها. دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه، در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها. واین نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی. بیا، ای همگناهِ من در این برزخ. بهشتم نیز و هم دوزخ. به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من، که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها. و من می مانم و بیداد بی خوابی. در این ایوان سر پوشیده متروک، شب افتاده است و در تالاب من دیری است ، که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها. بیا امشب که بس تاریک وتنهایم. بیا ای روشنی، اما بپوشان روی، که می ترسم ترا خورشید پندارند. و می ترسم همه از خواب برخیزند. و می ترسم که چشم از خواب بردارند. نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را. نمی خواهم بداند هیچ کس ما را. و نیلوفر که سر بر مکشد از آب؛ پرستوها که با پرواز و با آواز، و ماهیها که با آن رقص غوغایی؛ نمی خواهمم بفهمانند بیدارند. شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند، پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! « مهدی اخوان ثالث »
سلام به همه ی دوستان گلم مدتی بود نبودم و عذر میخوام از همگی که نتونستم بهتون سر بزنم راستش می خواستم این وبلاگ را حذف کنم اما دلم نیومد من دوستان خوبی دارم راستش چندین اتفاق خیلی خاص تو زندگیم افتاده که سرنوشتم بهشون گره خورده خیلی اتفاقا برام افتاده که منتظرش نبودم برام دعا کنین از پسشون بربیام و همه چیز به خوبی حل بشه و اون خبر و اتفاقی که منتظرشم زودتر پیش بیاد برام دعا کنین ...منون راستی هر چند دیره ولی کریسمس مبارک
حال من امشب خراب است ساقیا جامی بده این دل تنگم کباب است ساقیا جامی بده
حال من امشب خراب است ساقیا جامی بده این دل تنگم کباب است ساقیا جامی بده
عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفت
جان شیرین را فدای شیرین کرد و رفت یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشت بیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت دیشب ان نامهربان مه امد و از اشک شوق اسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت پیش از اینها ای مسلمان داشتیم دین و دلی ان بت کافر چنینم بی دل و دینم کرد و رفت تا شود اگه به حال زار دل باد صبا مو به مو گردش در ان گیسوی پر چین کرد و رفت
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که توئی بر نیاید دگر آواز ز«من»! ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد! آه! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده میزد«شیرین»؛ تیشه می زد« فرهاد»! نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است! عشق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است. رمز شرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین، بی نهایت زیباست آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست؛ جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بُوَدت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد!
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که توئی بر نیاید دگر آواز ز«من»! ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد! آه! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده میزد«شیرین»؛ تیشه می زد« فرهاد»! نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است! عشق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است. رمز شرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین، بی نهایت زیباست آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست؛ جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بُوَدت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد!
شباهنگام به ایوان می ایستم به هیاهوی ستارگان در آسمان باغ گوش فرامیدهم گوش کن ستاره ای صفیرکشان فرو می افتد ,خاموش میشود پای برهنه روی سبزه ها مرو! باغ من از خرده ستاره های شکسته فرش شده است
اخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟ سوخت در اتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید ان همه عهد فراموشت شد؟ چشم من روشن ، روی تو سفید جان به لب امده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید اخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید دل پر درد "فریدون" مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید فریدون مشیری
پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر کوچکم ار من پرسید: من به او خندیدم دیروز خودم دیدم پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد انقدر خندیدم تا که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسدم و با خود گفتم: "بعد ها وقتی غم-سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد"
زبانم را نمي فهمي نگاهم را نمي بيني ز اشكم بي خبر ماندي و اهم را نمي بيني سخن ها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد سيه چشما! مگر طرز نگاهم را نمي بيني پريشانم دل مرگ اشيانم را نمي بيني پشيمانم نگاه عذر خواهم را نمي بيني گناهم چيست چز عشق ورزيدن به تو؟ روي از من چه مي پوشي مگر اي ماه چشم بي گناهم را نمي بيني؟
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنی ست
تو مثل یه اتفاقی که می خواد بیوفته مثل اون شعر تری که هیچ کسی هنوز نگفته مثل قاب عکس زردی که نشسته روی دیوار مثل اشکایی که اروم می چکن رو سیم گیتار دست تو حسیه مثل چیدن سیب های قرمز مثل سینه ریزی که روش می نویسن بی تو هرگز مثل ذوق یه کویری بعد یه دعای بارون مثل نقش فال قهوه تویه کوچه های فنجون مثل بیشتر بهارها دوباره من از تو دورم بیا و نزار بریزه اخرین برگ غرورم
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی اید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در اتش مهر تو سوزانم چو شمع سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع اتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت اتش دل کی به اب دیده بنشانم چو شمع
|
About![]()
من تو را چون عشق در سر کرده ام Archivesآذر 1390مرداد 1390 دی 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
پرستوی غریب | ||||